آیا شده در لانه بسوزند پرت را؟
آتش بزنند زخمزبانها جگرت را؟
خورشید شب تار خرابه! خبرت هست
یک ماه گذشته است ندیدم قمرت را؟
بابای گلم! هیچ شده موقع خوابت
در طشت بیارند برایت پدرت را؟
یک بار شد از دردسر و زجر کشیدن
صد بار بخواهی که بِبُرند سرت را؟
ای سوختهمو! میشود آیا که بگویی
دربارهی موهای سر من نظرت را؟
از باغ پر از لالهی تو هیچ نمانده
***
سیلی نخورده نیست کسی در میان ما
اما چگونه با تو بگویم چگونهام؟
دست عدو بزرگتر از صورت من است
یک ضربه زد، کبود شده هر دو گونهام
***
اومدم توی خرابه نیمهشب
فهمیدم تعبیر رویای منی
هرکی هرچی که میخواد بذار بگه
توی طشت هم باشی بابای منی
توی طشت هم باشی، بابای منی
با لباس پاره هم دخترتم
من میخواستم که با آغوشت بیای
از سرم زیاده اما سرت هم
بابا بهخدا خسته شدم از این که هِی
شب بلرزم و روزها تب بکنم
کاش خبر میدادی که داری میای
یک کم اینجا رو مرتب بکنم
بابا بگو از چی بگم؟ از کجا بگم؟
آخه فرصت کمه و حرفها زیاد
آرزوم بود مثل مادرت باشم
تو بگو موی سفید بهم میاد؟
خوب نگاه کن همهچی عوض شده
بدنها سیاه و موسفید شدیم
کار دنیا رو میبینی بابا جون؟!
رفتی و همسایهی یزید شدیم
نه میتونم بخوابم نه بشینم
نه که راه برم بابایی چند قدم
واسه دلخوشی عمّه این شبها
الکی هِی خودم رو به خواب زدم
بین هِقهِقم از عمّه پرسیدم
توو یهجایی که پر از آدم بود
غیر بابام و داداشهام و عمو
کس دیگهای به ما محرم بود؟
آره اونجا بود که ما رو میزدن
دقیقاً کنار نیزه، روبهروت
تا که اومدم بگم عموم کجاست
یکی سیلی زد و گفت این هم عموت!
***
از مدینه یاد گرفتن همهشون
اهلبیت رو توی کوچه میزدن